|
تولد
|
|
|
من همیشه روز تولدم که میشد دلم خیلی میگرفت، نه اینکه احساس کنم یه سال دیگه پیرتر شدم یا به مرگ نزدیک شدم یا این حرفا، چون اعتقاد دارم یه سال به تجربههام و پختگیم اضافه شده و این موضوع برام خیلی مهمه. شاید چون هیچوقت در بچگی جشن تولد برام نگرفتن، و الان که بزرگ شدم میخوان جبران کنن، و منم حرصم میگیره چون اون موقع به این موضوع احتیاج داشتم و نه الان! که باید واسه بچهم تولد بگیرن نه خودم! (به همین دلیل هم تو این 5 سال گذشته هر بار سه بار برای بردیا تولد میگرفتیم: یکی تو مهد، یکی خونه ماماناینای من، یکی خونه بابا اینای باباش!!!)
اینا رو گفتم که بگم امروز بر خلاف روزهای تولدم در سالهای گذشته، خیلی خوشحالم و مطمئنم امروز یه خبر خیلی خوب میشنوم و پایان 29 سالگی و آغاز 30 سالگیم رو خیلی عالی جشن میگیرم (البته با همسرم به تنهایی و یه جورایی هم توی دل خودم) نه اینکه چون تولدمه خوشحالم، بلکه چون دریچه جدیدی به آینده روبروم باز شده و اینو مدیون کلاسهایی هستم که طی 8 ماه گذشته گذروندم.
اینم برای حسن ختام این پست:
برای خودت زندگی کن کسی که ترا دوست داشته باشد با تو میماند برای داشتنت میجنگد اما اگر دوست نداشته باشد به هر بهانهای میرود
|
|
|
|
| |
|
آرزو...
|
|
|
آرزویم این است
نتراود اشک در چشم تو هرگز
مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و ترا دوست بدارد به همان اندازه
که دلت می خواهد!
|
|
|
|
| |
|
میدانــی ؟!
|
|
|
میدانــی ؟! بعضـی ها را هرچه قدر بـخوانی ... خسته نمیشوی ! بعضـی ها را هرچه قدر گوش دهی ... عادت نمیشوند ! بعضـی ها هرچه تکرار شوند ... باز بکرند و دست نـخورده ! دیده ای ؟! ... شنیده ای ؟! بعضــی ها بی نهایتــند !
|
|
|
|
| |
|
...
|
|
|
"باید از بهترین دوست ترسید چونکه هیچ کس روح تورا انقدر عریان ندیده است که جای دقیق زخم ها را بداند....."
|
|
|
|
| |
|
پوتین
|
|
|
گردان پشت میدون مین رسیده و زمین گیر شده بود. چند نفر رفتند معبر باز کنند. او هم رفت، 15 ساله بود.
چند قدم که رفت، برگشت. یعنی ترسیده؟! خب! ترس هم داشت! او اما، پوتین هایش را به یکی از بچه ها داد و گفت؛تازه از گردان گرفتم، حیفه! بیت الماله!... پابرهنه رفت!...
«راستی 3هزار میلیارد تومن چندتا پوتین میشه؟!»
|
|
|
|
| |